Tuesday, September 21, 2004

گل سرخي براي محبوبم

جان بلا نکارد از روی نیمکت برخاست ، لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم

كه راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می

گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت ؛ دختری با یک گل سرخ.

از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا ؛ با

برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافته بود، اما نه شیفته کلمات کتاب

بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد ، که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف

که بازتابی از یک ذهن هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول ، جان توانست

نام صاحب کتاب را بیابد دوشیزه هالیس می نل . با اندکی جست و جو و صرف وقت جان توانست

نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند .

جان برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او

بپردازد. روز بعد جان سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول

یک سال و یک ماه پس از آن ، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر

پرداختند هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتادو به تدریج عشق

شروع به جوانه زدن کرد.

جان در خواست عکس کرد ولی با مخالفت میس هالیس رو به رو شد.به نظر هالیس اگر جان قلباََُُِّ

به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.

وقتی سرانجام روز بازگشت جان فرا رسید آن ها قرار نخستین ملا قات خود را گذاشتند: 7

بعداز ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از

روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم داشت.

بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر جان به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می

داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

جان ادامه ماجرا را چنین می گوید:

زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام؛ موهای طلایی اش در حلقه هایی

زیباکنار گوش های ظریفش جمع شده بود،چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز

روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد.

من بی اراده به سمت او قدم برداشتم،کاملأ بدون توجه به اینکه اوآن گل سرخ را بر روی کلاهش

ندارد. اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد، اما به آهستگی

گفت: ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این

حال میس هالیس رادیدم.تقریبأ پشت سرآن دختر ایستاده بودزنی حدودأ40 ساله باموهای خاکستری

رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پای نسبتأ کلفتش توی کفش های بدون

پاشنه جا گرفته بودند.

دختر سبز پوش از من دور می شد،من احساس کردم برسر یک دو راهی قرار گرفته ام.از طرفی شوق

وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که

روحش مرا به معنای واقعی کلمه محسور کرده بود ، به ماندن دعوتم می کرد.

اوآنجا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیارآرام و موقر به نظر می رسید

و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم.

کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد،از همان

لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود،اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی

از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم بااین وجود

وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تآثری که در کلامم بود متحیر شدم.

من جان بلا نکارد هستم و شما هم باید دوشیره می نل باشید. از ملاقات شما بسیارخوشحالم

ممکن است دعوت مرا برای شام بپذیرید ؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم باز شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلاّ متوجه نمی شوم

ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت وهم اکنون ازکنار ما گذشت از من خواست که این

گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید به شما بگویم که او در

رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.

اوگفت که این فقط یک امتحان صداقت است

0 Comments:

Post a Comment

<< Home