بيزارم
بيزارم از هر كس و هر چيز كه بخواهد انسان را به
غم و غصه دعوت كند.از چهره هاي ماسكه از دل هاي
خالي از احساس با بر چسب ايمان!
كه گفته اگر عزاداري كنيم گريه كنيم بر سر بكوبيم
مومنيم!
اگر چهره’ بي احساس داشته باشيم با خداييم!
كه گفته تنها شرط ورود به بهشت فقط حجاب و نماز
و روزه است!
اگر چنين است بهشت ارزاني شما
من آمدم تا شاد باشم شادمانه عشق بورزم و
شادمانه به لقايش بروم!
چرا كه خدا هست هر جا كه شادي هست!خدا در شادي ها
شناخته ميشود
چندي پيش با خانمي هم مسير شدم كه از تمام صورتش فقط
عينك بزرگي پيدا بود و ديگر هيچ!
برايم از خدا دين و ايمان گفت به گونه اي كه مي خواستم
به كنجي خزيده ٍ گوشه’ عزلت پيش گرفته و دست از دنيا
و تمام تعلقاتش بكشم به غصه و گريه و عزاداري پرداخته
شايد كه از در رحم آمده گناهانم را ببخشايد
كودكي زمين خورد دلم صد پاره شد با نگاهي بي تفاوت رويش
را برگرداند و به صحبتش ادامه داد
در حالي كه به سمت آن كودك مي رفتم گفتم:
خيلي چيزها را برايم روشن كرديد
ولي راه من از شما جداست!