Saturday, February 09, 2008

مرز*
من*
ذهنم به طرز وحشتناكي زيكزاكي حركت مي كنه*

اصلاً نمي تونم رو يه موضوع تمركز كنم

درست مثل وقتي كه تو ماشين نشستي

و داري با سرعت زياد حركت مي كني

اجسام كنار جاده رو چطوري مي بيني؟
(از نشانه هاي خل شدنه)
هر چي دست و پا مي زنم نمي تونم از گرگان در برم گير افتادم بد جور*
شديداً به محبت بي رياي اعضاي خانواده ( ولاغير) نياز دارم
ديروز آخرين امتحان دوران ليسانس و دادم و خلاااااااااااااااااص*
دلم باز هم كتاب مي خواد *
...فردا*