Saturday, July 12, 2008

زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيمشب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينة من خوابت هست
عاشقي را كه چنين باده شبگير دهند
كافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اي زاهد و بر دردكشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه به مه روز الست
آنچه او ريخت به پيمانة ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است وگر از باده مست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه كه چون توبه حافظ بشكست