Saturday, June 13, 2009

غم

صبح با این صدا بیدار شدم که .... انتخاب شد
....چشمام رو بستم و ارزو کردم ، همه اش خواب باشه ، یه هذیون ، یه کابوس

Friday, June 12, 2009

دختر هم دخترای قدیم

(سوگل: مامان من تصمیمم رو گرفتم می حوام ازدباج تنم (می خوام ازدواج کنم
خب به سلامتی با کی؟_
آیدین ، مامان تو چطوری بچه دار شدی؟_
از خدا خواستم یه دختر کوچولو به من بده _
سخت ته ( که) نبود؟_
نه_
پس من و آیدین هم از خدا میخوایم بهمون دو تا بچه بده_
یه دختر یه پسر، اسم پسرم ارمیا ولی اسم دخترم رو هنوز نمیدونم