Thursday, October 21, 2004

Rhythm divine

From the coast of Impanema

To the island of Capri

All the way to Kualalumpur

I will follow you where ever you may be




From the moment I first saw you

Know my heart couldnt be free

Have to hold you in my arms now

There can never be another for me




All I need is the rhythem divine

Lost in the music,your heart will be mine

All I need is to look in your eyes

"Viva la musica",say you ll be mine




Can you feel the heat of passion?

Can you taste our love s sweet mine?

Join the dance and let it happen

Put tomorrow s cares right out

of your mind




As the music draws you closer

And you fall under my spell

I will catch you in my arms now

Where the night will catch us

No one can tell




Gotta have this moment together

Gotta live this moment together

Nothing else matters

Just you and the night




Follow on the wings of desire

Now the rhythem s taking you higher

No one can stop us from having it all

You are my heart, you are my soul!




All I need is the rhythm divine

Lost in the music, your heart will be mine

All I need is to look in your eyes

"VIva la musica"say you ll be mine


"Enriqus Iglesias"

Tuesday, October 19, 2004

ویوا هر چی خاله و خواهر زاده ست!

در طول زندگیم نقشایِ زیادی داشتم

مثلا دختر خانواده !

خواهر

خواهر زاده

برادر زاده

...

(اما چندی پیش یک عنوانِ تازه پیدا کردم و اون: نون زیر کباب بودنه!(خواهر خانم کوچیک

اما 2شنبه 27 مهر سال 1383 در ساعت 9 صبح یک نقشِ زیبا و دوست داشتنی به نقشهام اضافه شد

و اون:خاله بووووووووووودنه

خاله شدم .خالهُ یک دختر تپل مپل و سفید و دلبر که چون سوگلی خانواده ست اسمش سوگل شده

دختری که حتی قبل از دیدنش قلبم رو سرشار

از عشق کرده بود!





Saturday, October 16, 2004

بارون

تو خیابون بودم که یکدفعه آسمون شروع کرد به گریه کردن!

همه می دویدن ولی من واسه خودم خوشان خوشان راه می رفتم!

قصهُ اون دیونه یادم اومد که:

داشته تو خیابون میرفته که یکدفعه آسمون شروع به گریه می کنه!همه می دویدن و اون خوشان

خوشان راه می رفته! بهش می گن تو چرا نمی دوی؟

میگه:وقتی از جلومم بارون می یاد ! دویدن با راه رفتن فرقی نداره!

من عاشق بارونم!آدم می تونه دستاشو بکنه تو جیبش و به همهُ مسائلِ ناخوشایندِ زندگیش فکر

کنه و مطمئن باشه که بارون همه رو می شوره و با خودش میبره!و بعد او باید پیِ یه آمپولِ

چرب و چیلی رو به تنش بماله!

(خودمونیم !ارزششو داره! مگه نه؟)

Sunday, October 10, 2004

بازم اوس کریم زمینو رو ویبره گذاشت!

از اونجایی که در خوابگاه برای 10 نفر یه دست شویی و یک حموم وجود داره برای ورود باید

حداقل 3 ساعت پشت در قدم زد!(سختیِ قدم زدن پشتِ در بسته رو از آقایونی بپرسین که بابا

شدن!!!!!!!!!!!!!!!!) بنابراین من ترجیح میدم آخرین مراجعه کننده باشم!و این مساویه

با تحمل تاساعتِ 1 شب!

پنج شنبه تا ساعتِ 1 شب (در حقیقت جمعه )با نسیم رفته بودیم سالنِ مطالعه که خیرِ سرمون

مثلا درس بخونیم!

وقتی به اتاق برگشتیم در حالیکه از سرما در انبوهی از لباس هایِ رنگ وارنگ خودمو پیچونده

بودم رفتم به مکانِ مذکور!

جلو آینه ژست می گرفتم و مسواک می زدم که یه دفعه یک کامیونِ 20تنی از کنار خوابگاه

رد شد به طوری که سه طبقه خوابگاه با صدای مهیبی شروع به لرزیدن کرد!1 ثانیه 2 ثانیه

...5 ثانیه .... ای بابا این کامیون رد نشد که نشد!

صدای برو بچ منو به خودم آورد که زلزله ست!

می دویدم پایین و به در اتاق ها می زدم که یک دفعه پام سر خورد واز بالایِ17 پله مثل توپ

بسکتبال دمب دمب دمب قل خوردم پایین !قلبم با هر بار تپش می گفت:بم بم بم !و تو این مدت

فقط یک صحنه جلو چشمم بود: بم!خرابه های بم!گریه های بم!

از درد به خودم می پیچیدم و با یک مچ پایِ نابود شده یک زانویِ لتو پار و کلی اعضایِ درب

وداغون رفتم سراغ بروبچ !می خندیدم و می گفتم اِاِاِاِاِ چرا ناراحتین ؟ گریه چرا ؟ مشهور

می شیم هاااااااااااا !

تا صبح حدودِ 13 تا پس لرزه اومد!و ما تویِ حیاط به استقبالش رفتیم!

پیوست: یک سخن با اوس کریم:

خدایِ خوب و مهربونم:

جونِ هر کی دوست داری کوتا بیا!



Monday, October 04, 2004

دانشگاه

خيلي دلم تنگه!

نمي تونم برم!محض رضاي خدا حتي يه روز هم تعطيلي ندارم!از طرف ديگه هم

هفته پيش خونه بودم و جون 20 ساعت راه رو ديگه ندارم!

دانشگاه خيلي خوبه!از همه بهتر خوابگاهه!تا نصف شب با بچه ها مي شينيم به

كل كل و خنده و مسخره بازار!

تو اين جمع با آدمايي اشنا شدم و جزء بهترين دوستانم در اومدند و ازشون

خيلي چيزا ياد گرفتم

ادمايي كه قبلا حتي نمي تونستم فكر كنم باهاشون حرف بزنم!

از همه مهمتر زندگي مستقل رو تجربه كردم!

امروز با بروبچ تصميم گرفتيم ناهار بپزيم!وقتي دوستم برنجو ريخت تو

قابلمه و يه عالمه آب هم ريخت روش!هنو يه غل نزده بود و كلي اب داشت و

خام هم بود دم كن رو گذاشت روش!هر 2 دقيقه يه بار هم درشو ور مي داشت

تا ببينه پخته يا نه!از اخر هم چون عجله داشتيم و بايد مي رفتيم دانشگاه

و اون برنج كذايي هم نپخته بود به پيشنهاد اين جانب ريخت تو ماهي تابه

و سرخش كرد كه اقلا آبش خشك شه!

و نتيجه اخلاقي اين ماجرا اين بود كه سر سفره هممون يك صدا گفتيم به به

غذاي سلف چه خوشمزه ست!

Friday, October 01, 2004


من رشتهُ محبت تو پاره می کنم

آنگه گره زده به تو نزدیک تر شوم!

به دوستی که رشتهُ محبتش را گسستم اماهرگز نتوانستم آنرا گره بزنم!