Thursday, April 06, 2006

از بچگی دوستش داشت اما نگفت چون می ترسید

تا وقتی که به عروسیش دعوت شد بازم
نگفت تا وقتی که به مراسم تدفینش رفت
دیگه راهی برای گفتنش نداشت
همه عمر به اون نگفت دوستش داره
چون فکر میکرد یک طرفه است تا
رسید به دفتر خاطراتش
از کودکی دوستت دارم ازدواج کردم"
تا فراموشت کنم اینارو نوشتم تا دلم آروم بگیره
کاش دوستم داشتی" اما اون مرده بود
...اگه کسی رو دوست دارید همین الان بهش بگید

Wednesday, April 05, 2006

مسیحای جنون

...آه
...اومدم
،به چه شوقي
،به چه ذوقي
.اومدم
..پشت در
.سرما دستامو ميبُرد
،پيش پيشخون چشات
.دندونام به هم ميخورد
،،با دو تا پاي کبود
،تو مسافر خونه قلب يخيت
.چي بگم
،توي بيغوله اون ذهن حقيرت
واسه من
،،جایی نبود
..شانس اوردم
،توي حس برهوت
،زير اتمسفر جادوگر بوت
،،توي سمّ قسمت
. . . . . . . . . . .
،ميون آتش و خون
.کمکم کرد مسيحاي جنون
. . . . . . . . . . . . .
،طاقتم طاق نشد
،،زير سِحر نفست
..پيش از اونکه بميرم
.دارم از اينجا ميرم
..آرزوهام
،غرورم
خش بيمار صِدام
،گسِ سيگار لبم
..مال خودم
،،سنگ تنهاي دلت
...،،مال خودت
به یک دوست عزیز حیف که هیچ وقت ندونست

دوستی



دوستی مثل ایستادن روی سیمان
خیسه هر چی بیشتر بمونی
رفتن سخت تر می شه
و اگه رفتی جای پات برای
همیشه به جا می مونه